Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

 

ویرایش شونزدهم تیر: گفته بودم یه آهنگ بی کلام خیلی خوب پیدا کردم تو پی سی قدیمی ام- چیز خوب زیاد پیدا کردم یکم انتخاب سخت بود. ولی دیگه مودی شد. امیدوارم دوست داشته باشین. خیلی نازه. :D

 

 


دریافت

 

 

 

 

 

Merida
۰۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

میدونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم اینقد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چکشون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع و جور، مختصر و مفید، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوتتون میکنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis@


همچنین اگه سوألی، امری، چیزی دارین، ارجاعتون میدم به مدیر عزیز ِ کانال و این پستشون.

Merida
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰

حرصم می‌گیره. خیلی حرصم می‌گیره از نویسنده‌هامون. حتی از طرفداری‌کردنامون. پاییز فصل آخر سال است رو به چاپ نمدونم چندم می‌رسونیم و تصور می‌کنیم اوووف این دیگه انقلاب ادبی ایرانه. در حالی که به خدا نویسنده کار سختی نکرده. سه تیپ از رایج‌ترین تیپ‌های شخصیتی بین زنان رو انتخاب کرده با رایج‌ترین دغدغه‌های جامعه نوشته. هرکسی یکم توی آرکتایپ‌ها تحقیق کنه و روانشناسی بخونه، با یه نثر روون و فراگیر می‌تونه این داستانو بنویسه. نه ساختار قابل توجهی داره نه حتی روایت محکمی. چیزی نبود که آدم فکر کنه اینو یه نویسنده نوشته. هرکسی می‌تونه بنویسه. 


شاید من خیلی تند می‌رم. شاید به قول خواهرکوچیکم خیلی غرب‌زده شدم. اما اسمشو بذارین غرب‌زده، از ضعف داستان‌های ایرانی فاصله نمی‌گیره. درباره خیلی از آثارمون این‌قد حمله می‌کنم و برچسب می‌خورم. ولی یک دلیل قانع‌کننده بم نمی‌دن برای دفاع ازینا. مگه من بدم می‌آد داستان خوب داشته باشیم؟ خدا می‌دونه چقد به خودم گفتم دیگه داستان ایرانی نمی‌خرم و بازم، یهو یه اسم قشنگ، یه جلد قشنگ، یه نویسنده آشنا، یه پشت جلد معقول دیدم و خریدم و تهش پوف. نخیر. ما هنوز همون آدمای خاله‌زنکیم. با پیشرفت علم و تکنولوژی هم خاله‌زنکی‌مونو گسترش دادیم. 

Merida
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰


فقط یک عدد همایون شجریان می‌تونه تنها چاربیت، تنها چاربیت رو، به قدری لطیف و سوزناک بخونه که حس کنی یه دستی نامرئی داره چاقو چاقو می‌کنه تو 

سینه‌ت، در می‌آره دوباره، بعد موسیقیِ معرکه‌شم بهش اضافه می‌شه، با اون کمانچه و سه‌تارش گمونم، دیگه رگبار... جرجری شرحه شرحه می‌شی! 


یا آهنگ صبح آزادیِ علیرضا قربانی. دوست داری چهچهه‌هاش باشی... چهچهه‌هاش...


واقعاً هرچی آدم گوش بده، تهش موسیقی سنتی یه چیز دیگه‌ست. 


همایون شجریانم که با این رو سر بنه به بالینش منو خرابِ خرابِ خرابِ شبگردِ مبتلا کرده. :)) 



Merida
۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰

 در رابطه با پست قبلی، باید بگم که... متأسفم. شاهرگمو از فرط خوشی زدم اما خودکشی ـم ناموفق بود!  تقریباً یه ماه فاصله افتاد و دیگه داشتم همه رو نگران میکردم. :-" ( هار هار هار چقد من بامزه ـم. :/ )


 در واقع امروز- دیگه میشه دیروز- امتحانام تموم شدن و اصن برام مهم نیس معدلم چقد بشه. همیشه یکی دوتا نمره پیدا میشن گند بزنن به معدل آدم. :/ 


 این توصیه نیست، هشداره. چون توصیه ـشو شنیدین یا میدونین. ولی بیشتر از بیست واحد برندارین که مقدمات خودکشی ـتونو فراهم کردین. اونم وقتی دوتا درس کاربر دارین که تا خودِ امتحانش کچل و مچل و هچل و اینا میشین. بعد ممکنه امتحاناتون تداخل کنه و باز بیچاره تر شین. من ترم پیش زیاد برداشته بودم و دوتا از امتحانام تداخل داشت. ولی خب هم درس های اون ترم سبک تر بودن، هم اون دوتا درس یکی تخصصی و یکی عمومی، اونم فلسفه علم و اندیشه 1 بود که  هردو آسون بودن.


 اما این ترم سه تا از امتحانام تو یه روز بود و واسه امتحان فرداشم وقت نداشتم. دو تا تخصصی و یه عمومی که دوتا تخصصی یکی حجمش زیاد بود و اون یکی هم محاسباتی و آماری و تمرینی و یه جزوه گیج کننده هم داشت. :/ و دانشگاه وقتی برنامه امتحانی می ریزه، به ندرت تغییرش میده. نمدونم بقیه دانشگاه ها چطوریه. ولی من که تا حالا ندیدم برنامه کسی رو تغییر بدن. کلاً در چنین شرایطی، دیگه پای ریسک ـتون بمونین. شل بگیرین و خونسرد برین امتحانو بدین. شاید اونقد هم بد نشد نمره ـتون. 


 این ترم خیلی پُربار بود ولی. وحشتناک. نمدونم به خاطر درس هامون بود یا خودم یا دور و بریام یا همه با هم. ترم سخت و پُرفشاری بود ولی حس خوبی دارم درباره خودم. هرچی هم بشه تهش. با 23 واحد باید توقع چه معدلی رو داشته باشم؟ :/ آخه نکته اینه که آدم معدلشو میاره بالا و خب در آینده هم به دردش میخوره. ولی وقتی ما ترم تابستونی نداریم و نمیتونم سه ساله تموم کنیم، یه ترم زودتر تموم کنیم چه فایده ای داره که این همه برداشتم؟ ( با توجه به اینکه درباره آینده تحصیلی و حرفه ای ـمم مطمئن نیستم) تازه معدلمم قطعاً به اون خوبی نمیشه. وقتی که میشد برا بقیه بذارم اینجا خیلی فشرده میشه. طی 48 ساعت اخیر کمتر از 8 ساعت خوابیدم و شبِ قبلِ اون امتحانا داشتم قالب تهی میکردم از فرط درموندگی. بعد به خودم گفتم بگیر درسِ ـتو بخون هرچقد شد، هرچی شد دیگه به جهنم. واقعاً به جهنم. 


اما میدونم این آتیشا بخوابن باز ترم بعد زیاد واحد برمیدارم. مگر یکی از اطرافیان منو تهدید به یه چیزی کنه تا آدم شم. چون کلاً تحت فشار عملکرد بهتری دارم. :)) خلاصه موقع انتخاب واحد چاقویی چیزی بیخ گلوم بذارین. :همر:


+ چالش کتابخونی ـمم آپدیت کردم!

+ آهنگی که گفته بودمم گذاشتم!

+ بله! با پی سی قدیمی ام هستم و نیم فاصله ندارم! :))

+ تابستون مراقب خودت باش که خیلی بات کار دارم. 

Merida
۱۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر


اجازه بدید تا قبل ازینکه از فرط خوشی شاهرگمو نزدم، لیریکِ این نوستالژیِ مرگبارو براتون بذارم. اومدم پای پی سی قدیمی ام به هوای داستان کوتاهام، نشستم سه سااااعته پلی لیستشو گوش میدم- و اینجا نیم فاصله ـش نمیگیره، شرمنده :/


بفرمایید آتیش بگیرید:


Some legends are told
Some turn to dust or to gold
But you will remember me
Remember me for centuries.
And just one mistake
Is all it will take
We'll go down in history
Remember me for centuries
Heyyyyy yeah, oh heyyyyy, heyyyyy yeah
Remember me for centuries

Mummified my teenage dreams
No, it's nothing wrong with me
The kids are all wrong, the story's all off
Heavy metal broke my heart
Come on, come on, and let me in
The bruises on your thighs like my fingerprints
And this is supposed to match
The darkness that you felt
I never meant for you to fix yourself

Some legends are told
Some turn to dust or to gold
But you will remember me
Remember me for centuries.
And just one mistake
Is all it will take
We'll go down in history
Remember me for centuries
Heyyyyy yeah, oh heyyyyy, heyyyyy yeah

Remember me for centuries

And I can't stop until the whole world knows my name
Cause I was only born inside my dreams
Until you die for me, as long as there's a light, my shadow's over you
Cause I am the opposite of amnesia
And you're a cherry blossom
You're about to bloom
You look so pretty, but you're gone so soon

Some legends are told
Some turn to dust or to gold
But you will remember me
Remember me for centuries.
And just one mistake
Is all it will take
We'll go down in history
Remember me for centuries
Heyyyyy yeah, oh heyyyyy, heyyyyy yeah
Remember me for centuries

We've been here forever
And here's the frozen proof
I could scream forever
We are the poisoned youth

Some legends are told
Some turn to dust or to gold
But you will remember me
Remember me for centuries.
And just one mistake
Is all it will take
We'll go down in history
Remember me for centuries
Heyyyyy yeah, oh heyyyyy, heyyyyy yeah
Remember me for centuries

fall out boy-centuries#

قبلاً هم که یه لیریک دیگه ـشونو گذاشته بودم. خدابیامرزه لپ تاپمو، یه بی کلام محشر هم پیدا کردم ازش بعداً آپلود میکنم فعلاً برم شاهرگمو بزنم. :))

Merida
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۹ موافقین ۲ مخالفین ۰


چی باعث شده فک کنیم کلمه آسیب نمی‌رسونه؟





Merida
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۲


یه استادی داریم، خیلی جوونه. ینی در واقع دانشجوی دکتراست و من حقیقتاً از وقتی فوق‌لیسانس بود، می‌شناختمش. چون تو بعضی از همایش‌ها دیده بودمش. این استاده بعد از استاد فلسفه‌ و بعد از انگیزش، رتبه سوم استادهای جالب‌ناک رو به خودش اختصاص داده. ازون‌جایی که امتحان‌های سختی می‌گیره، بیست و پنج‌صدم هم نمی‌ده- من فقط بیست و پنج‌صدم کم داشتم تا نمره کامل و خودشم گفت بیست و پنج‌صدمم نمی‌دم. علاوه بر این‌که امتحانش همه رو واقعاً ترسوند و داشتیم فکر می‌کردیم این میان‌ترمه تازه، برداشت گفت ناامیدم کردین بچه‌ها. این امتحان برای دست‌گرمی بود. برای این‌که با روش من آشنا شین. پایان‌ترم این‌قد راحت نیست.


و ما همه برگشتیم همو نیگا کردیم. =)))


اما، به نظرم انتظار زیادی از ما نداره. اولاً خیلی خوب درس می‌ده. سر کلاس‌هاش اصلاً خسته نمی‌شی و گذشت زمان به چشمت نمی‌آد. با این‌که کلاس اول‌صبحِ شنبه‌ها همیشه سخته. :دی ولی من کلاسشو دوست دارم شخصاً. بعد، ایشون اسلایدهاش همه انگلیسی‌ان. انگلیسی هم می‌خونه از روش. ولی باز فارسی توضیح می‌ده. یه بار هم که بحث حافظه بود، نیم‌ساعت درس داد و چهل و پنج‌دقیقه انیمیشینِ inside out گذاشت. با این‌که قبلاً دوبار دیده بودم. ولی سر کلاس و با توضیحات استاد، تجربه خیلی دلچسبی شد برام. طوری که دوست دارم بازم ببینمش. بعد هم گفت هرکی جلسه بعد برای این فیلم نقد و بررسی بنویسه، براش یه نمره‌ای در نظر می‌گیرم. هفته‌پیش هم یه مستند گذاشت از یه پسری به اسم جرمی که اصل حرفم ازین قسمت شروع می‌شه.


جرمی، هیپوکامپش آسیب دیده بود. ینی حافظه قدیمش تقریباً سالمه. اما هیچ حافظه جدیدی تشکیل نمی‌شه! می‌تونید تصور کنید که چه‌قدر زندگی این آدم سخته؛ چون مفاهیم جدید در حد چند ثانیه تو حافظه‌ش باقی می‌مونن. به طوری که وسط مصاحبه، برمی‌گرده به مصاحبه‌گره می‌گه ببخشید، چی پرسیدین؟ داره آشپزی می‌کنه و بعد، یهو وایمیسته ببینه داره چی‌کار می‌کنه. مدام لیست کاراشو می‌نویسه، صدای خودشو ضبط می‌کنه که داشته چی‌کار می‌کرده- مثلاً یه بار می‌خواسته با قطار بره دیدن مادر پدرش، تو ترمینال یهو گیج و ویج اطرافشو نگاه می‌کنه. یادش نمی‌آد چرا این‌جاست. دست می‌کنه تو جیبش و صدای ضبط‌شده‌شو گوش می‌ده که چنددقیقه پیش گفته: می‌رم خونه مامانم اینا. یه عالم دفتر رو پُر کرده از صداهای ضبط‌شده‌ش که بدونه هرروز داره چی‌کار می‌کنه و در درازمدت، چی بهش گذشته. حالا این‌که چطوری یادش می‌مونه صداشو ضبط کنه، بهش گوش بده، خاطراتشو بنویسه و لیست کنه، نمدونم. شاید چون مدام انجام می‌ده، حافظه کاری‌شو درگیر کرده. حالا حرفم این نیست. 


اولش ما این‌طوری بودیم که آخی، طفلکی و اینا. ولی عمق فاجعه همه‌مونو ساکت کرد. جرمی دانشجوی کمبریج بوده. کمبریج. یه روز سرش گیج می‌ره، می‌افته و به سرش ضربه وارد می‌شه. این تیکه رو استاد متوقف کرد و گفت، ببینین بچه‌ها. آدم کمی نبوده. به شدت باهوش و پُرتلاش و اجتماعی. زندگی آدم به یه تار مو بنده. زیرلبی با خودم گفتم، وحشتناکه. استاد داشت به چهره تک تک‌مون نگاه می‌کرد. سرشو تکون داد و گفت، وحشتناکه.

Merida
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۸ مخالفین ۰


جالبه؛ خیلی اعتقاد دارم به این حرفِ بابام که کائنات هرچی بخوای رو به سمتت می‌کشونه. چندروزی بود که داشتم فکر می‌کردم زندگی یه رنجِ اجباریه. خودِ جبر، رنج‌آوره. دیگه چه برسه به رنج اجباری. داشتم فکر می‌کردم هدف از زندگی رنجه. آدم به دنیا اومده که رنج بکشه و بمیره. نه این‌که مرگ رهایی و آرامش باشه، فقط یکم پوچ‌گرا داشتم می‌شدم. این‌که زندگی رنج‌کشیدنه و به امید شادی، ادامه دادنه. حالا اگه به هردلیل منطقی و غیرمنطقی‌ای نخوای ادامه بدی، رنجتو ابدی می‌کنی. شاید هم کار درست این باشه ها، مثلاً بگی واقع‌بینی همینه؛ با عمق رنجت روبه‌رو بشی. این فکرها چندروز تو سرم پرسه می‌زدن و برای آدم شاد و پُرانرژی‌ای مثل من افکار چالش‌برانگیزی‌ان واقعاً. 


اما درست چارشنبه- ینی همین دیروز، سر کلاس نظریه‌های شخصیت استاد داشت نظریه آلپورت رو توضیح می‌داد. و خدایا، من گرفتم جوابمو. آلپورت با این‌که به شدت آدم پُرنظریه‌ای بوده... نه لفظ درستی نیست این. آم، منظورم اینه که آدم خوش‌فکری بوده! آره، با این‌که به شدت خوش‌فکر بوده و نظریه گسترده و عمیقی داشته، شاید فقط واسه روانشناس‌ها و دانشجوهای روانشناسی شناخته شده باشه. ولی مثلاً فروید رو همه می‌شناسن. در حالی که آلپورت خیلی خیلی بنیادی حرف می‌زنه، به قدری که وقتی استادمون گفت تو کتابتون به همه ابعادش پرداخته نشده، گفتم حتماً خودمم برم دنبالش. جزو اون چیزایی باشه که " خودم" می‌رم دنبالش. 


حالا اینا مقدمه بودن. جواب آلپورت برام خیلی شیرین اومد؛ اون اعتقاد داشته که هدف زندگی خوشبختی و شادی نیست. هدف زندگی دقیقاً رنجه، چون رنج انسان رو رشد می‌ده. انسانی که دنبال رشده، رنجشو وسعت می‌ده. یه جورایی در تکمیل احساس حقارتِ نظریه آدلر می‌گه اینو و نگاهش معطوف به آینده‌س. این ینی جبرگراییِ فروید رو هم نداره که آدم قربانی گذشته‌ش باشه. پس این‌که زندگی یه رنجه، آره. رنجه. ولی نه اجباری. کاملاً هم انتخابیه. می‌تونی انتخاب کنی کدوم رنج رو و طبیعتاً عواقبی داره هرکدوم. 


دارم فکر می‌کنم اگه زندگی رنجه، ینی آدم اومده که رنج بکشه. رنج بکشه اما نه که بمیره. رشد. تغییر. حتی اگه اون دنیایی هم نباشه، به نظرم ارزشش رو داره. 

Merida
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر


ناخن‌هامو طی تصمیمی متهورانه، کوتاه کردم. می‌گم متهورانه، چون وقتی فکر کردم دیدم از ترم پیش تا حالا کوتاه نکرده بودم! همون‌طور که می‌دونید، از ویژگی‌های بارزِ ظاهریِ من همین ناخن‌های بلندِ خدابیامرزه. و چنان بلند می‌کنمشون که خیلی‌ها بهم می‌گن نگه دار ثبتِ گینس کن. ولی نمدونن رکورد گینس ناخن‌های نُه‌متریه. :/ اما اندازه ناخن‌های من اون‌قد هست که هرکی می‌بینه، بهم می‌گه نمی‌شکنه؟! اگه بشکنه چی کار می‌کنی؟!


انتظار دارن چی‌کار کنم؟ بگم وااااااوووو ماااامااااان و انگشتامو بمکم؟ :)) خدا رو شکر طی این دوسالی که این‌قدر بلند می‌کنم، نشکستن. حتی یه بار تابستون امسال انگشت وسطیِ دست چپم برگشت- و ازون‌جا متوجه شدم ناخن‌هام وقتی خیسن، آسیب‌پذیرن. اما نشکست! یه درد وحشتناک تو اون ناحیه حس کردم و با احتیاط سرِ جاش برگردونم. :/ و... لامصب! نشـ! کست! نشکست! :)) سرِ جاش برگشت! فقط کبود شد و زیرش خون جمع شد و اینا. :/ ولی می‌دونید... نشکست! :))


 ناخن‌های من فقط بلند نیستن. زحمتی هم براشون نمی‌کشم. ولی در عین نرمی، محکمن. ظریف و شفاف و صاف‌ان. اگه هم جایی گیر کردن، گوشه‌هاشون یکم رد رد شده و سوهان کشیدم درست شده، بدون اینکه از قدش کم شه. نگه داشتنِ اینا مراقبت می‌خواد یحتمل. ولی صرف زیبایی ندارمشون. الآنی که ناخن‌هامو به دلایل امنیتی گرفتم، احساسِ کچلی می‌کنم! :)) و اصلاً بهشون عادت ندارم! انگار حواسمو چیدم! انگار حواسم تو همون ناخن‌ها بوده. به تایپ کردنم سرعت می‌بخشید و خیلی سرعت‌عملمو تو کارام بیشتر می‌کرد. می‌دونم رشد ناخن‌هام خوبه و زودی بلند می‌شن. ولی تو این مدت یکم انجام امور روزانه سخت می‌شه طبق تجربه، چون به اونا عادت می‌کنم هربار. با اینکه همه می‌گن چطوری با ناخن بلند کاراتو می‌کنی و یه طوری بهشون دست می‌زنن انگار هرلحظه ناخن‌هام این قابلیتو دارن گازشون بگیرن. :)) ولی خب، عادت کردم و الآن که ندارمشون، تایپ کردنم مثل وقتیه که تازه داشتم تایپ ده‌انگشتی یاد می‌گرفتم. هربار یکی-دوبار برمی‌گشتم عقب و رو هم رفته، احساس می‌کنم توانایی‌هام به حد یه پیرزن نودساله افت کردن. :/


و، الآن احساس می‌کنم انگشتام کچلن واقعاً. دلم براشون می‌سوزه، خیلی گناه دارن. :))

Merida
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۴۵


عَـــــــــــــی خوداااااااااا این چه بلای خانمان براندازی بود که سرمون اوردی؟ 


یه بار سر کلاس درس، یه بار تو اتوبوس که آدم نفهمه اصن!، یه بار وسط فیلم‌دیدن، یه بار تو خواب و بیداری، یه بارم نصفه‌شب وقتی همه خوابن و نفهمیدی چطوری چپیدی زیر میز، تا صبح خواب به چشات نیاد که یه وقت آوار نشی! خوداااا عدالتت کجاست؟ 


آخه تو که خواب نداری دلیل نمی‌شه نذاری مام بخوابیم! خدا هم این‌قد مریض؟ این‌قد مردم‌آزار؟ 


به بازار رضا هم که رحم نکردی! دیگه دلمم تَرَک برداشت، چطوری دلو می‌شه وصله کرد؟ 


ما که رفتنی‌ایم ولی خودا این نشد زندگی! این نشد عالم! راست می‌گن عمر خوشگلا به دنیا نیست به خودا! 


+ همش شیش ریشتر؟! همه زورت همین بود؟!  


Merida
۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۳ موافقین ۸ مخالفین ۰


این روز‌ها هر ننه‌قمری رو که ببینید، یه کتاب در دستِ چاپ داره. کمِ کمش یه بلاگ داره یا بدتر ازون، یه کانال با یه عالم عضو که همه‌شون عاشقانِ سینه‌چاکِ اونن. ازشونم که بپرسی، می‌گن ده‌ساله نویسنده‌ن و همه کتاب‌های کتابخونه راهنمایی- دبیرستان- دانشگاه‌شونو خوندن. کاری به راست و دروغِ حرفاشون ندارم؛ چون صادق‌ترین آدما هم ناخودآگاه دروغ می‌گن. این جهان‌بینیِ منفیِ من نیست، اتفاقاً به شدت هم خوش‌بینم. ولی آدم همینه. این چیزی از واقعیت کم نمی‌کنه. 


بنابراین کاری به راست و دروغ حرفاشون ندارم؛ چون از مدل حرف زدن، طرز فکر کردن، دغدغه‌ها و یه سری منشِ این‌جور آدما می‌تونی راست و دروغ‌شونو بفهمی. همون‌طور که خیلی از بچه‌های دانشگاه‌مون فکر می‌کنن من خیلی کتاب می‌خونم، در حالی که من بهشون نگفتم و هر باری که کسی سرِ این‌طور بحث‌ها رو باز می‌کنه، اولش خیره خیره طرفو نگاه می‌کنم و با تته پته می‌گم اون‌قدرا هم کتاب نمی‌خونم. فروتن‌بازی هم در نمی‌آرم، کلی شاهکار تو دنیا هست که من هنوز نخوندم. هنوز کتاب‌های کتابخونه خودمم نخوندم، چه برسه به جاهای دیگه.


حتی خوشحالم ازین‌که خیلی وقت‌ها تو خیلی از موضوعات می‌گم" نمی‌دونم" تا بخوام مثل خیلی از کسایی که الکی مثلاً می‌دونن، دوساعت زر بزنم و سرِ همه رو به درد بیارم. خوشحالم ازین‌که آدم کم‌حرفی‌ام، شنونده‌ی خوبی‌ام و ترجیح می‌دم آدم باهوشی نباشم. ترجیح می‌دم تو دید نباشم و نظر و فکر خودمو تو چشم و گوش بقیه فرو نکنم. در مجموع، خوشحالم ازین‌که تلاش می‌کنم خودمو به کسی تحمیل نکنم و اگه حس کنم این‌طوریه، سریع کنار می‌کشم. فارغ ازین‌که طرف هر فکری در موردم می‌کنه. 


برای همینه که من اخیراً سخت تلاش می‌کنم اسم خودمو نذارم نویسنده. نه این‌که قبلاً می‌ذاشتم. ولی نمی‌تونم انکار کنم که افتخار می‌دونستم می‌خوام نویسنده‌شم. الآن این‌که ویسپار هی اصرار می‌کنه یه چیزی چاپ کن و من امتناع می‌کنم- سوای این‌که اعتقاد دارم واقعاً سواد ندارم، دوست هم ندارم تو همچین محیطی شناخته بشم. هیچی بدتر ازین نیست که وقتی یه نفر تصادفاً می‌فهمه من می‌نویسم، بگه" عه! توئم نویسنده‌ای؟!" 


ترسناکه وقتی تهمینه می‌خواد منو به دوستاش معرفی کنه، می‌گه منا نویسنده‌س. من خودمو کنترل می‌کنم خیره خیره نگاهش نکنم و لال می‌شم و تو فکر فرو می‌رم که چطوری بهش بگم من نه نویسنده‌ام و نه کسی باید منو به عنوان نویسنده بشناسه و معرفی کنه. این تجربه خیلی پیش اومده. پارسال هم یکی از بچه‌های دانشگاه- که در زمره‌ی همین اشخاص قرار می‌گیره، گفت شنیدم نویسنده‌ای! ما تو کافی‌شاپ بودیم و یه لحظه به قدری قفل کردم که نمدونستم نوشیدنی‌مو قورت بدم یا نه. اون روز خیلی روز خوبی بود. ولی اون تیکه‌ش هنوز آزارم می‌ده. هنوزم برام آزارنده‌ن کسایی که اصرار می‌کنن چیزی ازت بخونن و تو کله‌شون نمی‌ره تو اعتماد به نفس داری، فروتن‌بازی هم در نمی‌آری، صرفاً چندان غریبه‌نواز نیستی و احساسِ خفانت نمی‌کنی.


آم... راستش دلیلی که باعث شد من این پستو بزنم، اینه که تازگی تو یه جمعِ به شدت خاله‌زنک‌طوری، سرِ همچین چیزی صدام اوج گرفت و طبق اخلاق بدم- یا شایدم خوبم، سریع صحنه رو ترک کردم. اگه منو خوب بشناسین، می‌دونین که در حالت عادی صدای آرومی دارم و کلاً آدم آرومی‌ام، از صداهای بلند هم خوشم نمی‌آد و تقریباً از سر و صدا فرار می‌کنم. حتی از خیلی بحث‌ها هم فرار می‌کنم. از خیلی جمع‌ها هم فرار می‌کنم. چه برسه بحث حالت دعوا و جدل هم داشته باشه، ترجیح می‌دم من آدم‌ضعیفه و ترسوئه و شکست‌خورده‌‌ش باشم تا این‌که توش شرکت کنم. ولی یه جاهایی به طرز نفرت‌انگیزی منو تو منگنه قرار می‌دن که خب... همیشه همه‌چی بر وفق مراد که نیست. همیشه که آدم آرامشش رو نداره.


اون جمع از معدود موقعیت‌های زندگی‌م بود که به معنای واقعیِ کلمه، کولی‌بازی درووردم و داد زدم این چیزا رو بخاطر کلاسش می‌خواین. وگرنه هیچ کوفتی نداره. هر کی هم این‌طوریه، هیچ کوفتی نیست. یه مشت دری وریِ دیگه هم گفتم و همون‌طور که می‌دونین، صحنه رو ترک کردم. اما نه این‌که خودم فکر کنم این چیزا کلاس داره؛ از نظر من هنرمند بودن مثل مهندس بودن، مثل رفتگر بودن، مثل سبزی‌فروش بودن، مثل دکتر بودن، یه کاره. یه حرفه‌ست. هست که هست. بله، حقوق دکتر از رفتگر بیشتره. ولی هست که هست. می‌دونید؟ بنابراین نمی‌فهمم چرا این‌قد هنرمند بودن مهم شده. وقتی همه بلدن بگن این چیزا که نون نمی‌شه. ولی به خاله‌زنک‌بازی که برسه، همه‌شون شاعر و نویسنده و نوازنده و نقاش می‌شن. 


طرف فرت فرت اینستاش ببخشید... عذر می‌خوام، چیزشر و چیزناله می‌ذاره و خداتا فالووینگ و لایک داره. یه عکس مثلاً عمیق و فلسفی می‌ذاره، چندجمله‌ی عادی رو مثل شعر می‌نویسه اسمش هم می‌ذاره شعر. بحث هم کنی می‌گه شعره. حالا بیا بهش فرق شعر نو و سپید و موج نو و هایکو و چه و چه رو بگو. اصلاً نمی‌دونه، اصلاً نمی‌شناسه. متهم هم می‌شی به این‌که از خودت در می‌آری. :)) منبع بهش بدی هم از رو نمی‌ره که. اینا جای عقل اعتماد به نفس دارن. همه دارایی‌شون از دارِ دنیا، اعتماد به نفسشونه. 


نظر من اینه که اگه طرف وافعاً حالی‌شه، اصن نباید اینستا باشه. حالا هم که هست، لازم نیست فرت فرت پست بزنه. اگر هم می‌ذاره، همش خودنمایی نکنه. متوجهید؟ بعد چندنفر هم کامنت بدن عجقم و عسیسم و ژوون ژوون کنن که چی؟ اگه طرف حالی‌شه باید فرت فرت کتاب بخونه. باید اصن وقت نکنه بیاد همچین جاهایی. حالا می‌گیم خیلی آدمِ اجتماعی و مردمی‌ای هست یا استفاده خاصی داره، باشه. قبول. ولی این لوس‌بازیا چیه؟ 


اول اون بحث خیلی رک به یکی‌شون گفتم شما به جای شاخِ اینستا بودن، کاش شاخِ گودریدز باشی. گرچه با شاخ‌بودن کلاً مخالفم. ولی حالا که می‌خوای باشی، درست باش. والا همه کارامون شده بزک دوزک. به همین بزک دوزکمون هم می‌نازیم آخه. دختر پسر هم نداریم خدا رو شکر. همه رقمه‌ش شاخن، گولاخن. ماها دیگه بهشون نمی‌خوریم. :)) خدا رو شکر که نمی‌خوریم. برید دنیا رو بخورید شماها. من همین گوشه می‌شینم نسکافه‌مو می‌خورم و با دایی‌م درباره داستان جدیدم حرف می‌زنم، قبل خواب یه چهل‌صفحه کتاب می‌خونم و یه روز هم همین‌طوری کپه مرگمو می‌ذارم. به هیچ جای دنیا هم برنمی‌خوره، شما شاخ‌ها هستید دیگه. دورهمی خوش می‌گذرونید.

Merida
۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۴ نظر